از سیاهی تا سیاهی!

 

اینجا هرچه هست ناامیدی و خفقانه...

 

امید و ناامیدی

 

دفتر خاطراتم رو باز میکنم و به تاریخ امروز میام... 20-15صفحه ی آخر سفیده! چند وقتیه خاطره نمی نویستم!

 

دفتر شعرم رو باز میکنم و شعر هایی که گذشته نوشتم رو نگاه میکنم... چند وقتیه شعری یادداشت نکردم!

 

نگاهی به قفسه کتابهای اتاقم می اندازم... کتاب های دوست داشتنی مهدی سهیلی... اما دستی و رغبتی برای برداشتنشون ندارم! نگاهم به نگاه فریدون مشیری گره میخوره، دلم میخواد جلوم بود، همینجا پیشم...

  

نگاهی به زیر تختم میندازم... کتابای دم دستیم رو اونجا میذارم. یکیشو میکشم بیرون و روش دست میکشم. به کف دست خاکیم خیره میشم!

 

نمیدونم چم شده اما چند وقته انگار زندگی نمیکنم! میگن دریاچه گهر اینقد تمیزه که کفش دیده میشه! دلم میخواد برم اونجا چادر بزنم یه هفته دلو بزنم به صافی و پاکی آب... تا این ظلمت دل و روح و روان به پاکی اون آب پاک پاک شه... چشامو زیر آب باز کنم و سنگ و صدف جمع کنم! دلم میخواد تو تاریکی و ظلمت جنگل چادر بزنم، با صدای بی صدایی، با فریاد سکوت جنگل، با صدای جیرجیرک، با صدای باد بین شاخ و برگ درختا... تو انتهای تاریکی بخوابم تا سیاهی دل جلوی اون سیاهی رنگ ببازه!

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
محیا

دل ههمون گرفته نوید همه اینجوری شدیم اینگار دلم خیلی پره بدجوری گیریم انگاری اینجا [ناراحت]

محیا

آرشیو خودتم کم بلند نیستا که میای به من فحش میدی! فقط 8-9 تا ماه کمتر داری

سایه

انگار حرف دل من رو زدی...

ناران

اندکی صبر سحر نزدیک است [گل]

مهرنوش

یه یا علی بگو و دستتو بگیر به زانو و بلند شو.بوی عید میاد, بچه ها توی خیابون با بادکنک هاشون و جعبه ای که توش یه جفت کفش نو خوابیده به آدم پز میدن.تئاتر های خوب هم داره اجرا میشه...شعر خوندن هم که همیشه میچسبه.من اگر بنشینم, تو اگر بنشینی.......

محیا

تازه وبلاگ های دیگه ای که تو این جند سال قایمکی نوشتم رو ندیدی!![شیطان][نیشخند] میگم میخوای 7-8 ماه ننویسم بهم برسی؟!

ساقی

رمزی از عشق بگفتیم و ندانست کسی به نگاهی که میان من و دلدار گذشت... وب قشنکی داری بهم سر بزن مطالبت جالب و قشنگ بود