از گوشه ی لندن

ایام امتحاناته. روی تختم نشستم و مشغول مطالعه ام. مطالعه ی کامپیوتری! یاد اون زمونا میفتم که یه کتابی به دست میگرفتیم و اینقد ورق میزدیم که لبه ی صفحاتش تا میشد... کل کتابو هایلایت میکردیم و آخرشم از یه جایی سوال میومد که نخونده بودیم یا یادمون نبود. الان دیگه هی این فایل رو باز کن و اون pdf رو ببین و فلان اسلاید رو چک کن. همه چی عوض شده. لبخند

از پنجره سمت چپم به بیرون نگاه میکنم و سبزی درختا توجهمو جلب میکنه. نسیم آرومی در حال وزیدنه و گاهی شاخ و برگ درختا تکون میخوره. گربه سفید محلمون هم روی پشت بوم گاراژ کناری داره آفتاب میگیره... لبخند

سکوت مطلقه و بر خلاف خونمون تو تهران که خب سر و صدا زیاد داره ، اینجا فعلا صدای حرکت انگشتام روی صفحه کیبرد رو فقط میشنوم. البته امروز تعطیله و روزای تعطیل خب سکوت بیشتره. گاهی بقدری ساکت میشه که صدای جریان هوای تو گوشتو میشنوی. لبخند

هر از چند گاهی یخچال کوچکمون روشن میشه و چند دقیقه ای وز وز میکنه و باز خاموش میشه. از بیرون هم هر چند دقیقه هم قطاری از نزدیک خونمون رد میشه و صداشو میشنوم. بعضی وقتا هم بوق ممتدی میزنن ولی هنوز نتونستم علتشو کشف کنم. ما به خودمون میگیریم که برای ما زدن بوق زدنزبان

اینجا در آرامش نشستم و به حق آرامش وطنم و مردمم فکر میکنم... جایی که این روزها پر از التهابه... و روزهای سختی پیش رو داره!

/ 6 نظر / 7 بازدید
سیدمحمد

بابا لندن نشین بابا به فکر وطن بابا ارامش و نگران التهاب هم وطن خوب باشی رفیق

محیا

[لبخند] این لبخند برای خوشی و آرامش توئه [ناراحت] این غصه هم برای وطنه. برای همه آرامشی که نداریم[افسوس]

سیدمحمد

روزها همشون خوبند ماها بعضی وقتا دلمون میگیره از دوروبر که اینطوری غیر خوب میبنیمش دیدی وقتی که خیلی حال درونی ت خوبهف همه خبرها بد سیاسی برات بی ارزشند دنیا همینه. ما باید بزرگ بشیم [تعجب] تکبیر... الله اکبر...

مصطفی

اتفاقی وبلاگت رو دیدم و خیلی باهاش حال کردم غریبه!!![پلک][خداحافظ]

کلاف های رنگی

سلام دوست عزیز من در وبم یک نظرسنجی گذاشتم لطفا شما هم شرکت کنید با تشکر