یک پایان ... یک آغاز

 

تنهایی شاید یک راه باشد !

امشب یه جورایی به عبارتی آخرین شب مجرد بودن منه !

 

لبخندناراحتآخنیشخندچشمکنگراناز خود راضیخنثیسوالخجالتقلبمژهتشویقهورا

 برای باقیمانده زندگی من دعا کنید

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
اصلان

[نیشخند]امروز عصر رفتم پژ. دیدم یه صندلی عزیز که همیشه کنارم بود خالیه. اما امروز این خالی بودنه فرق داشت. [لبخند] هم خوشحال بودم هم یه حس خاصی داشتم. خوشحال از این بابت که بالاخره صمیمی ترین دوست خودم سروسامون گرفت. اما یه حس غریبی داشتم که وقتی که بره این صندلی میخواد بیشتر از یه سال خالی بمونه [افسوس] و من هر روز برم سر خیابون تنهایی بگم اااااافففففف عوووووووز [ناراحت] نمیشه دیگه! بعدش تنهایی برم GR [ناراحت] تنهایی بگم نرگس خانوم غذا درست کنه. از جلو رستوران چینیه رد بشم . آهنگ لاچینی تو گوشم باشه بعد خب آدم گریه اش میگیره دیگه [ناراحت] یه ملغمه ای از این حسا یهو از سرم گذشت. بیخیال. بالاخره این زمان هم سرمیاد. بعدش که اومد میام تو عروسیت تلافی همه رو سرت در میارم. فکر کردی ولت میکنم؟ لو....ول. نون و نمک همو خوردیما [زبان] چقدر نوشتم. الان داره محمد نوری میخونه. بوب بوب بوب بوووووب. :دی خودت گرفتیا. اینو نوشتم اینجا که 10 سال دیگه اومدی خوندی / اومدم خوندم یادم باشه چقدر این سیب چرخ زده امیدوارم همیشه برای هم دوست خوب بمونیم همیشه در کنار انتخابت به خوبی و خوشی زندگی کنی خدا به همرات امشب و هر شب

احسان

سلام تبریک میگم[دست] برو حالشو ببر تازه میخوای زندگی کنی بهتر از این نمیشه به وبلاگم یه سر بزن خوشبخت باشی[گل][گل][گل]

محیا

وااای نوید! خیلی خیلی خیلی خوشال شدم. یه عالمه ذوق کردم برای جفتتون. [لبخند] به شدت الان قیافم لبخند داره[لبخند] واقعا امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و همه برنامه هات اونجوری که باید جور بشن. [لبخند]

باران مامان ترانه

وای به سلامتی خیلی برات خوشحالم

سانیا

[ماچ]