مادربزرگ

14 فروردین صبح ساعت 5 اینا لود که تصمیم گرفتم این پستو بنویسم! درست همون لحظه ای که داشتیم با مادربزرگم خداحافظی میکردیم و ازش دور میشدیم. طفلی از شب قبلش حالش گرفته بود. غم داشت. صبح دیگه بغض داشت اما چقدر خودشو کنترل کرد تا گریه نکنه. دلم داشت کباب میشد. با دیدن پیرزنی که با نا امیدی پشت سرت آب می پاشه و چشمای کم سوش ماشین رو دنبال میکنه. و بعد آروم و خمیده به خونه ی تنهاییش برمیگرده ... دل کیه که نسوزه ؟ ....

 

/ 0 نظر / 3 بازدید