( این پست واسه دیروزه ، دیروز نوشتمش ، دیروقت بود نتونستم بذارمش رو سایت ... )

امروز امتحان مهنسی اینترنت داشتم ! عجب امتحان عجیبی بود ! استادش آقای رهنمون که مدیر فعلی گروه کامپیوتر دانشگاه هم باشن خداییش از اون استادای دیوانست ! اون از وضع درس دادن و حرف زدن سر کلاسش و اینم از وضع امتحان گرفتنش ! به این خاطر میگم دیوانست (و نه اوسکول یا احمق) چون سواد و اطلاعات خیلی خوبی داره ، اما چیزی که هست اینه که میخواد همیشه دانشجو رو اذیت کنه و بهش بخنده ! طول ترم بهمون میگفت شما آی کیوتون در حد جلبکه ! میگفت خر شرک از شما باهوش تره  ...

سوالاهایی هم که میده اصلا سخت نیست !! بیشتر عجیب و غریب و باور نکردنین !  مثل اینکه بگه ثابت کنید 2 بزرگتر از 3 است !! اصولا از این دسته استادا تک و توک پیدا میشن . استادایی که عمدا سوال غلط میدن و مدلهای مخصوص به خودشون ...

یه سوال داده بود هر کدام از مفاهیم زیر را توضیح دهید و یه گزینش این بود : ج - i

هرچی گفتیم استاد i هزار تا معنی میتونه داشته باشه ، گفت همینه که هست و توضیح اضافی هم نداریم ! تو یه سوالش هم یه سناریو فرضی نوشته بود که من بعد خوندنش یه ربع داشتم کرکر سر جلسه میخندیدم ... آخه آبرو کل دانشجو و دانشگاه رو برده بود ... کلا سناریو از این قرار بود که یه گروه زیرزمینی دانشجو میخوان عکس (سوپر !) و صدای بقیه رو جمع کنن و تو شبکه خودشون پخش کنن . گفته بود که مسئول سایت دارای مدرک ادبیات عرب میباشد ! (اینجا عملا مسئول سایتمون رو قهوه ای کرد ) و یه مشت چرت و پرت های دیگه ... بعد جلسه هم بین بر و بچس نتونستیم هیچ دو جوابی رو پیدا کنیم که مثل هم باشه ...

اه اه ... یه دختره کنار دستم نشسته بود سرویس کرد مارو ... هی آه و ناله که میفتم و بلد نیستم ! ... فکر کنم 80% برگش رو از رو من نوشت ! ... تازه یه بار هم آقای کاظمی (مدیر آموزش) خفتش کرد ، از رو نرفت که نرفت ... حقش بود همون جا () ... من با تقلب و اینکه به کسی برسونم مشکلی ندارم ولی این احمق تمرکز منو بهم ریخته بود.  از همون اول ویز ویز در گوش من حرف میزد ... تو رو خدا یکم معرفت داشته باشین و اگه تقلب میکنین بذارین نیم ساعت آخر که هر کی هر چی خودش میدونه نوشته باشه ... یکی نبود بگه وایستا من خودم بنویسم بعد به تو برسونم ! بعد امتحان هم ندیدمش وگرنه ۲ تا تیکه بارش میکردم یکم چربی شکم قلمبش آب شه !

بعد امتحان تو اون گرما میخواستم برم شرکت ... جلو در داشتم در مورد امتجان آز لینوکس از یکی سوال میکردم که دیدم آنیتا ترمز زد کنارمون ... گفت کجا میری ؟ گفتم شیخ بهایی ! ... سیلاس هم باهم نبود و اصلا هم حوله پیاده روی و اتوبوس سواری نداشتم . خلاصه اینکه سبب خیر شد و من رو تا نزدیکی محل کارم رسوند ... شرکت هم بعد یه هفته کلی با بچه ها حال و احوال کردم . آقای جمالی گفتن خداحافظی کرده و رفته یزد . چه مرد با نمک و دوست داشتنیی بود ... قرار شد سایت رو بفرستیم رو اینترنت و کلا داخل شرکت برو بچش کم کم از sharepoint استفاده کنن ....