... خداییش آدم نمیدونه خوشحال باشه یا ناراحت ! هم خوشحالی هم میسوزی !

امروز ارائه داشتم ، دیشب تا ۱:۳۰ به زور خودمو نگه داشتم و ور ور ور ور مطالبو ترجمه و حفظ میکردم . لعنتی بعضی قسمتاش اصلا شبیه مباحث کامپیوتری نبود ، آدم بیشتر یاد تنظیم خانواده میفتاد ! حجم مطلب یه طرف و لغات عجیب غریب و ترجمه اونا هم یه طرف ... خلاصه دست و پا شکسته یه چیزی تو این کله ریختم و گرفتم خوابیدم .

صبح گیج و منگ از خواب بیدار شدم ، فکر کنم تا دم دستشویی خواب بودم ! بابا هم بیدار شد و رفت پنیر گرفت و نشستیم چای شیرین رو زدیم تو رگ ! سریع با سیلاس رفتیم سمت دانشگاه ... محمد ۳-۴ بار تو راه زنگید ... آخه قرار بود از متن مقاله پرینت بگیره و میگفت همه جا بستس ! راست هم میگفت ... جلو مسجد شهرک سوارش کردم !

- (خودم) سلام . چطوری ؟

- سلام  

-باز نبود اینی که تو پاساژه ؟

- نه بابا !‌ پسر مگه کله پزیه اینوقت صبح باز باشه !! برو همونی که تو ارغوانه . اون شاید باز باشه !

رفتیم اونجا . یارو تازه داشت در مغازه رو باز میکرد . گفت ۱۰ دقیقه طول میکشه تا دستگاهارو آماده کنه ... خلاصه پرینت رو گرفتیم و رفتیم دانشگاه ! ... سر کلاس ۷-۸ نفر با استاد بیشتر نبودن ! تا نشستیم اسم محمد رو خوند و محمد رفت ارائه داد ... نصف مطلبش رو نگفته بود که استاد گفت بسه ! به علت کمبود وقت کافیه !

حالا من نفهمیدم این کمی وقت واسه چی بود . ۸ نفر که بیشتر نبودن ، کله صبح هم بود ، چیزی که زیاد بود وقت بود ! نوبت من شد و رفتم و تا بخش اول رو ارائه کردم گفت کافیه ! اینجا بود که نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ! چون هم قبلش میترسیدم که گیر بده و سوال پیچم کنه و بخشایی که نخوندم رو بگه توضیح بده ... ولی زمانی گفت کافیه که تازه گرم شده بودم و هنوز به جاهایی که بلد نبودم خیلی مونده بود و عملا واسه این مقدار که استاد میخواست ۲ ساعت وقت کافی بود ... نه اینکه من ۲ روز سرویس شدم !

الان تازه رسیدم . سر کوچه آقا دزفولی رو اتفاقی دیدم و کلی حال و احوال !‌ عزت خانم هم زنگید و با اونم کلی حال و احوال ... باید برم واسه امتحان فردا بخونم ، امتحان فردا و شنبه رو بدم ، فشار کاسته میشه !