روزهای سختی است ... جان در بدن ندارم و هر روز هزار بار آرزوی مرگ میکنم ... تنی زخم خورده ... خون آلود ... خون راه نفسم رو بسته ... مثل تن بی روحی که در اعماق گودالی افتاده ، و گاه گاه از سر جان دادن تکانی میخورد ... اما ، اگر بمیرم ،‌ سرافراز میمرم !!‌‌ گرچه خون سرخم رو دادم ، اما آبی آسمان را هنوز دارم ...

آبـی تر از آنـم که بی رنــگ بمیـــرم

از شیشه نبـودم که با سنــگ بمیـــرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریـبم

شاید که خدا خواست ، که دلــتــنــگ بمیرم !