وقتی مطلب ” برف “ بلاگ الهام رو خوندم اول حرف خاصی نداشتم . تا اينکه امروز ( يعنی روز امتحانم ) يه اتفاقايی افتاد و ناخودآگاه منو ياد اون مطلب انداخت ...

البته بگم که حرفاش درست بود و قبول دارم . اما اين مطلب قضيه رو از يه جنبه ديگه نشون ميده ...

 حالا  شرايطی رو تجسم کن که از خسته و هلاک بعد يه امتحان خفن !‌ از جلسه اومدی بيرون . کجايی‌ ؟ وسط تهرون ! نه بالا شهر نه پايين ! نه برفی هست که با ديدنش آروم شی و نه آفتابی که وجودتو گرم کنه ...آسمون هم ( مثل دل من ) گرفته ... فقط سوز هوای سرد که تا مغز استخونت رو ميلرزونه ......... و حالا بايد بری خونه !

تو بايد از اين دنيای ماشينی رد شی !!! آسونه ؟؟‌ زير پل حافظ که يه ليوان اکسيژن نيست !‌ بوق قطاری تاکسی ها و دود اتوبوسی که واسه ۴۰ سال پيشه يه طرف ... صدای دلار دلار دلال جوون سر چهارراه و موتور موتور يکی ديگه يه طرف ...... و دست آخری بچه ای که آويزونت شده تا ازش آدامس بخری ...

اون ور خيابون ، بورس و پاساژ علاالدين و مردم که عين مور و ملخ ميان و ميرن .... تنها چيزی که شايد با ديدنش بگی فتبارک الله احسن الخالقين ( و يا ‌فتبارک الناس احسن الصانعين !!!!‌ ) گوشی های جديد موبايل و لوازم کامپيوتره !

حالا قبول !‌ گيريم از اين موقيت هم با اين آيه گذشتيم !

ميرسی کجا ؟‌ ميدون فردوسی . ادامه بدم ؟ ....

خط ويژه که نصف شده و فقط از يه طرف نرده داره . حالا ديگه ماشين ها و اتوبوس و پليس و آمبولانس و ... همه کنار همن و برادر و برابر شدن .

خب اتوبوس اول که اصلا نيگه نميداره و چشم های مردم هست که اونو بدرقه ميکنه .

اتوبوس دوم ... !!! وايستاد ! ... ملت عين لشکر مغول حمله ميکنن و همه مثل خوشه انگور آويزون ميشن .... دونه های آخر اميدی ندارن !‌ دونه های وسط به شدت تلاش ميکنن که دستشون به ضريح برسه !! ... تازه مسيرش هم بهت نميخوره ... اتوبوس حرکت ميکنه و يا نصف بدن يکی بيرون مونده يا کيف يکی ديگه ! 

اتوبوس سوم ! - کجا ميره آقا ؟

                   - تهرانپارس ، پوليه ! ۲۰۰ تومن ! ( همه پراکنده ميشن بجز۲-۳ تا با کلاس )‌  

اتوبوس چهارم : - چشمام از دور شناساييش کرد !

                      ... اينو بايد سوار شم ! خودشه !

                      ولی تا ميای سوارشی آقای راننده ميگه : اشتباه سوار نشی خراسونه ! ( ‌کمکی بود)

اتوبوس  ۵-۶-۷ ... يا مسير نميخوره ! يا پره ! يا خاليه !

.... الان ۴۵ دقيقه است که من و يه پيرمرد و يه خانم با بچه اش و.. و.. و.. و.. منتظريم !

اتوبوس N ام مياد و بالاخره سوار ميشی و يکم خوشحال ميشی !!

- ( تا ميای يه نفس راحت بکشی ) ... وای کيه داره گريه ميکنه ؟؟؟ .... و کسی نسيت جز دختر دانشجوی معصومی که کيفش رو زدن و گريه ميکنه ...

اينجاست که بهتره شهادتين رو بگی نه ....