فکرم خیلی مشغوله ، اعصابم خورد و کلافه شدم ... ای کاش آدم بعضی وقت ها اصلا بعضی چیز ها رو متوجه نشه  .... ندونه ... اصلا تا ابد ندونه ...

اصلا دوست دارم فحش بدم ! ... تف ، لعنت به این وضع !!

سر کلاس شبکه هیچی نفهمیدم . کلاس گرافیک هم نرفتم ! چشمام به چشمای استاد ، حواسم یه جا دیگه . به شدت دوست داشتم کلاس تموم شه و به سوی مسجد جامع شهرک فرار کنم ! حس میکردم به شدت بهش نیاز دارم ... اولین بار بود که بدون اینکه چیزی به کسی بگم ، سرم رو پایین انداختم و به همه ی وجودم رفتم مسجد . بعد نماز حالم بهتر بود ... اما همه چی هنوز تو ذهنمه ...

ای کاش نمیدیدم ، ای کاش اصلا نمیومد ... ای کاش اینقدر با هم راحت نبودیم ...

خدای من ! ...

               خودت کمکم کن ، خودت کمکش کن ، خودت به هممون کمک کن .......

آخر شب ... کنار اتوبان ...  فکرم داغون ... هوای سرد پاییز هم همه ی وجودم رو میلرزونه ...

 

**********************************************

************************************

*************************

 

 

پاییز به فصل های اتاقم دستبرد میزند !

  لحظه هایم ،

                     مسخ می شوند،

                                                                        می‌افتند ...

کسی نیست قدمی بردارد از روی سر ثانـیـه ها ،

    و من ، 

در آرزوی خــــش خــــش ثـانـیـه هــــــــــــا ، 

                                    زرد می‌شوم