باران سخت می بارد در یک شب خنک پاییزی ...

کنار پنجره ایستاده ام و سعی میکنم همه چیز را ببینم ،‌ خیلی دور ، خیلی نزدیک ! من وقتی به دوردست ها خیره می شوم ، گاه دلم میگیرد !

باران پاییزی ... این آغازی دیگر است و این منم ، گمشده در مه ،‌ ستاره ای در کهکشانی بی انتها ، فرو رفته در قعر دریا ، عمیق و گاه تاریک !  ... و باز هم نمیدانم ! نمیدانم که هستم ، نمیدانم چه هستم ... من گم شده ام !! جای من کجا خالیست ؟!!!

من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روز ها را دارد ، در کوچه های دلتنگی خود تا غروب راه میروم ... صدایت میزنم ... سلامت میدهم ... دعایت میکنم .....

... و نسیم خنک پاییزی تنها چراغی است که نور امید را در دلم و نقش لبخند را بر چهره ام می نشاند .

***************************************

دارم از شرکت میام خونه ... آسمون ابریه و بارون میاد ،  هوا ملس و دلچسبه ، بر خلاف خیلی از ماشین ها هر دو شیشه رو میدم پایین ... حظ میکنم ... دلم میخواد دیرتر برسم خونه !