عمر ... زندگی ... گذشته ... آینده

گذر ثانیه ها ... لحظه ها ....... واژه هایی که این روزا بیشتر بهشون فکر میکنم ...

سالهاست که دفتر زندگیم صفحه صفحه ورق میخوره و تو هر صفحش انبوهی از خاطرات به جا میمونه ... و من امروز دوباره به آخرین برگ بیست و یکمین دفترم رسیدم. حالا از یه طرف باید این دفترم قشنگم رو یک سال خاطره توش دارم کنار بزارم و از یه طرف دیگه دفتر جدیدم رو شروع کنم . حس عجیبی دارم ..... یک پایان و یک آغاز ...... این دفتر هم میره پیش بقیه ، دفتر هایی که همه بوی پاییز ، بوی تنهایی پاییز رو میدن .

اولیش هدیه ی خدا بود . دفتری که بیشتر برام تعریف کردن توش چی نوشته شد تا اینکه خودم یادم بیاد ... ولی میشه حسش کرد ...

آره ،‌ پاییز بود و مهربانترین ماه سال ! زمان نه شب بود و نه نیمه شب !! ساعت گذر از شب به نیمه شب ... تنها زمانی که نمیشه براش ساعتی تعیین کرد ! شنیدم بهش میگن ساعت عشق !! ... زمانی که سکوت توش معنای بیشتری پیدا میکنه ... آره تو همین لحظه ها بود که صدای گریه ی متولد ماه مهر ، سکوت عشق رو شکست . گریه ای که سرآغاز لبخند دیگران بود .......... اشکی که بوی بارون پاییز میداد و لبخندی که گواه مهربانی مهر ،‌مهربانی مادر و شاید مهربانی متولد ماه مهر بود ........... !!! تولدش ،‌حضور و آمدنش ، "مژده و خبرخوشی" برای دیگران بود که همین نیز تعبیر نامش شد .

امشب هم باید دفتر جدیدم رو بپذیرم و دوباره شروع کنم ... و این شب ها بیشتر از هر زمانی دفترای زندگیم رو صفحه صفحه ورق میزنم و از کوچه پس کوچه های گذر عمرم میگذرم ... امشب آسمون مهتابیه ! ... خدا رو شکر !! ماه اومده جلوی پنجره اتاقم ... خدایا شکرت که ماه آسمونت این شب تنهام نذاشت ... میدونم نورت قشنگ مهتابت امشب اتاقم رو روشن میکنه ... و چه هدیه ای بهتر از این ؟!!  منم که دارم وارد کوچه های تازه ای میشم ... شاید تو این کوچه ها ، "ماه زمینت"  هم خودشو نشون من بده ... شاید ...

....

... و باز ترانه ی دلم رو زمزمه میکنم ...........

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...

            همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ...

                                              

      .....

             .....

                    ....