سعی میکنم ساکت باشم ، دلم میخواد برای لحظاتی هم که شده ذهنم رو پر از هیچی بکنم ... سبک بشم ! تا بتونم پرواز کنم ! خیلی بهش نزدیک شدم . از اینجا به بعد باید چشمام رو ببندم ... چیزی که مدت هاست دنبالشم ، که برای یه لحظه هم که شده کنارم باشه ... میدونم بهش نیاز دارم ! ...

برای آرامش ! ...

برای حس کردن حضور گرمت ... برای حس گردن گرمای آرامش بخش نفست ...

میخوام سکوت کنم ، چشمام رو ببندم ، میخوام همه ی حجم هوای اطرافم تو سینم حبس کنم .... تا اینکه تک تک سلول های بدنم نفس بکشه ... اما نه !!! ... نه ... چون وقتی گرمای نفست رو روی صورتم حس میکنم ، اونوقت بدون اینکه نفس عمیق بکشم ... همه وجودم این ذره ذره و حرف حرف این واژه رو معنی میکنه ...

.........

-  فقط ۵-۶ روز بیشتر به پاییزم نمونده ... پاییز کوچیک ، مهربون و دوست داشتنی من !!!