این روزا برام مثل روزهای انتظار میمونه ... انتظاری که لذت بخشه ، یه حس خاص و یه دلهره ی دلنشین داری !

دیگه تابستون هم داره بار و بنه اش رو جمع میکنه ، آب و هوا هم که از دستش خارج شده ... پاییز دوست داشتنی ، نرم و آهسته داره میاد ! درخت ها رو دیدی ؟ ... کم کم دارن لباس گرم میپوشن ! دارن رویایی میشن ... نورانی میشن ، انگار داره بارون طلا رو برگاشون میریزه ...

این روزها کم کم میتونی بوی پاییز رو حس کنی ، فقط دلت رو ، خودت رو ، آزاد کن ... صبح زود که بیدار شدی برو پنجره رو باز کن ، چشماتو ببند ، یکم به هیچی فکر کن ... حالا ، با همه ی وجودت ........... نفس بکش !

کم کم حال و هوای منم داره عوض میشه . از بس دوسش دارم ، خودم رو همرنگش میکنم همیشه !! ... گوش کن ... یکی داره از راه میرسه ................. صدای پاش رو میشنوی ؟؟ ...

               به خوابم دیشب آوای تو آمد                                  

                   نگاهت بود و بر جای تو آمد

به روی برگ ها مثل همیشه                   

                   صدای خش خش پای تو آمد

****************************************

کجاست جای رسیدن ... و پهن کردن یک فرش ... و آسوده نشستن ... ؟!!

نازنینم ! ... در کدام پاییز درنگ خواهی کرد ... ؟!

...

من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن دستهای ساده ی غربت

اثر گذاشته بود :

- به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ...!