من که تا حالا روم نميشد بنويسم ... ولی اينقدر برو بچس يادداشتهای خدايی ! نوشتن که منو هم کشوندن پيش خدا !‌! دم همتون تک تک گرم گرم ... خلاصه غيرتی شديم گفتيم يه چيزی بنويسيم که بابا ما هم خدا داريم . صدامون در نمياد ولی به خدايی خودش بی خدا نيستيم ...

...........................

 با اجازه خودش ، به نام خودش و به ياد خودش :

 

... مثل هر آدم ضعيفی که در سختی ها بيشتر به ياد خدا می افتد و در

بی کسی بيشتر میفهمد که خدا تنها کس هر کس اوست ... !

خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های

منتظرم طلوع ميکند حس مکنم ، ميبينم . دست های لطيف و حمايت

گرش را بر روی شانه هايم لمس ميکنم و از اين همه لطف و مهر که

به اين بنده ی حقير و بی ارج ارزانی داشته ، غرق در هيجان و

لذتم !!!