سلام .

تا به حال حتما خواب ديدی . نه ؟ ديدی بعضی اين خوابها يه جور ديگن ؟ اصلا انگار خواب نيستن ، انگار بيداری و با تمام وجود وجدانش ميکنی ... شايد متوجه شده باشی که بهت احساس ميدن ... ميتونی صدا رو بشنوی و درک کنی ... ميتونی علاوه بر اينکه رنگ رو ببينی ، اونو بفهمی ... بو رو حس ميکنی و خلاصه همه چيز انگار واقعی واقعيه . حتی مثلا اگه چيزی منفجر بشه ، موج اون انفجار رو حس ميکيی ! اگه اين خوابا از نوع خوبش باشه ، هيچ کسی دوست داره که موقع ديدن اون از خواب بيدار شه ... حتی شما دوست عزيز !

منم هفته پيش چنين خوابی ديدم . ( به خاطر ايام فاطميه يادداشتم رو يه هفته عقب انداختم ) . با اينکه اون شب فقط ۲ ساعت خوابيدم اما فوق العاده بود . بيشترين چيزی که يادمه محيط سبز اون خوابه و لذا اسمش رو گذاشتم خواب سبز ! يه فضای سبز ، رويايی ،‌خنک و بهاری ... حتی بهشتی !! اون صبح ساعت ۴ بيدار شدم و با پدرم رفتيم بيرون کار داشتيم . صبح متفاوتی بود ! دلم يه جوری بود ،‌ فکر ميکردم اين حس همون عاشقيه ! ... به تهران ، به نارمک ، به در و ديوارش و به آسمونش جور ديگه نيگاه ميکردم . اون موقع صبح فرصت خوبی بود که خوب به خوابم فکر کنم . بابا ميگفت :‌ نويد !‌ کجايی ؟!! .. خوابی هنوز .. ؟! ...  ولی من ساکت بودم و افکارم رو ورق ميزدم ...... سکوت اون وقت صبح خيلی بهم چسبيد .

عصر اون روز ، يکی از کتاب شعرامو باز کردم ببينم قضيه چيه ؟  شعر قشنگی رو ديدم و ياد گرفتم ،‌گفتم شايد بی ربط نباشه ... اين پايی نوشتمش ! آره ... نديدمش ولی براش نوشتم تا يه روز نشونش بدم . ( خدايی معرفت رو حال اومدی  )

اون روز صبح ديدم پائولو راست گفته :‌ وقتی عاشق شويد ، همه چيز به شما احساس بيشتری ميدهد ،‌حتی پرواز بازها !!!

ولی ....

افسوس يه چيز رو ميخورم .....

 .............   

                 ............

 که همه اينا خواب و زمانش صبحی بيش نبود   ......

 

                     همه هســــت آرزويـم که ببينم از تو روئی              چه زيان تـو را که من هم برسـم به آرزويی

                      به کسی جمال خود را نـنـموده ای و بـيـنـم             همه جا به هر زبانی بود ار تو گفتگويی

                    همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار چنگی             من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مويی

                    چه شود که راه يابد سوی آب تـشـنـه کامی ؟           ‌ چه شود که کــام جويد زلب تو کامجـويی ؟

                       شود اينکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت            من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلويی ؟

زچه شــيـــخ پـاکـــدامن سوی مســجـدم نخواند ؟!

رخ شـيـخ و سجــده گاهـی ، ســر ما و خـــاک کوئی