... داشتم دفتر شعرمو رو ورق ميزدم ، خيلی وقت بود سراغش نرقته بودم و يه جورايی دلم براش تنگ شده بود ...

با هر صفحه ای که ميديدم کلی خاطره يادم ميومد ... سر بعضياش لبخند ميزدم و با خوندن بعضياش هم ناراحت ميشدم ... اون اولياش خيلی جالب بود ! هنوز اونقدر تجربه اي نداشتم !! بعضياش بد خط بود ، بعضيا کج و ماوج شده بود و .....

به يه شعری رسيدم که از قديم خيلی دوست داشتم . فکر کنم قبلا هم بعضی از بند های اين شعرو نوشته باشم  . ولی ۲ بندش رو تو همين دفترم نوشته يادداشت کرده بودم و يادمه يه زمانی دلم ميخواست برم و اين دو بند رو سر هرچی عاشق و معشوقه  داد بزنم ( بيشتر معشوقا !   ) . چون از دست اين معشوق ها حرص آدم در مياد و اين ۲ بند که منو آروم ميکنه .  حالا بهت بر نخوره !! نه همه معشوق ها ، بعضیــــاشون ...  ايشالله گير منو و تو نميفته  

شايد تو هم تا حالا شنيده باشی آخه خيلی قشنگه ! معينی کرمانشاهی ميگه :

***********************

...

عجب صبری خدا دارد

                 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

        برای خاطر تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان

       هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،‌ پروانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

                  عجب صبری خدا دارد

...

***********************

از مجموعه :‌ ای شمع ها بسوزيد !