( comment = optional )

آخ ! عجب ضد حالی خورديم  ...

ديشب که اصلا نای آپ کردن نداشتم . امروز خاطره ديشبو مينويسم ...

ديروز هم برام روز خوبی بود هم بد ! هم خيلی خوش گذشت هم خيلی بد گذشت ... لذا دچار يک تضاد وضعيتی شدم و انگار از وسط ميخوان نصفم کنن !

دانشگاه سر کلاس سيستم عامل که بيحال بودم  . بعدش کنفرانس هوش مصنوعی داشتيم . که با محمد به خوبی اجرا کرديم . فقط استاد وقت کمی بهمون داد و ۲ تا اسلايد آخری رو هوا موند ( آخه ارائه تصويری بود ، پاورپوينت و ويدئو پروژکتور )

به خاطر همين فوتبال ديگه کلاس زبانم رو پيچوندم  و بعد اون هم تو هوای گرم و کلافه کننده راهی خونه شدم  ... من خيلی از گرما بدم مياد و واقعا تو اين هوا ، وقتی آفتاب ميتابه تو مخ آدم ، تو اون گرمای اتوبوس و ... کلافه ميشم .

عصر ديگه داشتيم برا مسابقه آماده ميشديم . مامان ۲-۳ کاسه تخمه آماه کرده بود  !‌ واسه شب هم پيتزا داشت درست ميکرد . ۵ دقيقه به شروع بازی مونده بود که آقا نصير هم که الان تهران تنهاست اومد خونمون  ( خانمش و ۲ تا بچش شهرستانن )  و چون با اونا خيلی راحتيم شاديمون بيشتر شد .

خلاصه ۲ تايی و گاها ۴ تايی ( + خواهرم و مامان ) بازی رو دنبال ميکرديم . سرعت تخمه شکوندن در شرايط مختلف فرق ميکرد و نشوندهنده ی ميزان استرس ما بود !!!!

گل اول رو که خورديم سرعت تخمه شکنی افت کرد . ساکت بوديم و فقط نيگاه ميکرديم . و چون اعصابمون خورد بود مکزيکيارو مسخره ميکرديم . يادمه به اون بازيکينی که کارت زرد گرفت ميگفتيم اينگار دمکنی رو سرش گذاشته ( با اون موهاش !  )

وای ! وقتی ايران گل زد ديگه خونه رو رو سرمون گذاشتيم . بلند شده بوديم داد و بيداد .... کلی حنده و دست و مسخره بازی ....

بين ۲ نيمه هم بابا اومد خونه . همه شده بودن کارشناس  ! اگه فلان کنيم ميبريم ... برانکو بايد فلان کنه ... فلانی خوب بازی کرد ،‌فلانی بد و ...... تا اينکه نيمه دوم شد ، و ... همه اميد و آرزو هامون و نقش بر آب شد ...

ميدونی ديگه ، آخرشم سر اشتباهات فردی (گل دوم) و افت روحيه (گل سوم) باختيم .

خيلی ضد حال بود ! خيلــــــــــــــــــــــــــی ...