از مرز خواب می گذشتم

سايه تاريک يک نيلوفر ، روی همه ويرانه ها افتاده بود

کدامين باد بی پروا دانه ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟!

... نيلوفر روييد ، ساقه اش از ته خوابم سر کشد و آنگاه سيلاب بيداری رسيد !

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگی ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم که ميدويدم ... هستی اش در من ريشه داشتم

کدامين باد بی پروا دانه ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟؟

نيلوفر تشنه شد ... چه کنم ؟؟ صحرای دل من که شورستان است ... نيلوفر به ياری ام آمد ! .............

 به من گفتی که دل دريا کن ای دوست

 غــــــم دريــا از آن ما کـن ای دوست

 دلـــــم دريــــا شـــد و دادم به دستـت

 مکش دريا به خون ! ، پروا کن ای دوست .........

 مکش دريا به خون ! ، پروا کن ای دوست .........