(سلام. ميدونی که کامنت واسه خاطره هام اختياريه )

يه خاطره مثل قبلی ها :

امروز طبق ديروز قبلی با آقا نصير اينا و خاله و مادر بزرگ رفتيم امام زاده داوود ! البته قرار ساعت ۹ جلو خونه ما بود ولی ما ۱۰ راه افتاديم !!

۸+۲ نفر بوديم : من و مامان و بابا و مادر بزرگ (طفلی آبجی رفته يونی) و خاله و ابولی و آقا نصير و خونوادش ( آخه زنش چند روزيه که مانا ، آبجی محمد رو زاييده ، محمد هم تقريبا دو سالشه )‌

اونجا خيلی شلوغ بود و غصه ما مادربزرگ بود که نميتونس پياده اون همه راه بالا بره ! پس تا تونستيم بالا رفتيم و از اونجا هم بی بی ! رو سوار تاکسی های همونجا کرديم .

برا همه دوستام (مدرسه و دانشگاهی و محله ای و چتی و وبلاگی و ....) دعا کردم . حتی شما دوست عزيز ! ولی امامزادش يه جوری بود و انتظار داشتم بيشتر از اينا بهش رسيده باشن .

بعدش برا ناهار که کنار جاده هيچ جايی پيدا نکرديم که ولو شيم (شلوغی) و لذا رفتيم يه پارکی که سمت پونک اينا بود اتراق (درست نوشتم ؟) کرديم . لوبيا پلو سرو شد . يه دست شطرنج هم با آقا نصير زدم که اون برد ولی تازه ۶-۲ شديم . (من شيشما)  .

بعدش اومديم موزه حيات وحش دارآباد که خيلی فاز داد . محمد ذوق مرگ شده بود هی "توو توتو" ميکرد . از جوجه گرفته تا کرگدن و ماهی و .... همه رو توتو صدا ميکرد . اونجا هم تا آخرش وايستاديم و بعدش که بيرونمون کردن اومديم خونه ‍!