اعصابم به هم ريخته و خيلی کفريم ، کارد بزنی خونم در نمياد !  .... چون با بابا و خواهرم دعوام شد بد جور . تقصير من نبود که ... اگرم بود ۴/۱ تقصير من بود .

 من داشتم اخبار ميديدم يهو بی مزه اومد اونور راحتی جلوم نشست ! هی بهش ميگم پاشو نميبينم ، ميگه خودت پاشو برو اونور بشين ، يا خم شو تا ببينی !!! حالا سال به دوازده ماه اخبار نميبينه هااااا ، فقط براش فيلم بزار ۲۴ ساعته ميشينه پاش .

دِ ! زور ميگه خب ! تازه خيال ميکنه دارم بهش زور ميگم !!! باهش کل کل ميکردم و گفتم کرم داری ، زيادی هم داری  ... که بابا از بيرون اومد و شاکی شد که چرا ميگی کرم داری ... چرا اينطوری نيگا ميکنی ... چرا صداتو بالا ميبری ... چرا شاخ شونه ميکشی ... شروع کرد به داد و بيداد ... منم گاه بيگاه چرت و پرت جواب ميدادم . دست آخر اعصاب همه به هم ريخت ... 

شام هم نخوردم و عمرا باهشون غذا نميخورم ، اصلا تا نيان معذرت خواهی نکنن نميخورم . حالا هی مامان و مادربزرگ ميان ميگن بيا بخور معدت همينطوری مشکل داره ، من معذرت خواهی ميکنم و جواب رد ميدم .  

الان هم مادر بزرگ يه بيسکويت که تو کیفش داشت آورد داد بخورم . دلم براش ميسوزه ، بنده خدا نميتونه راه بره به زور هی مياد اتاقم ... طفلی در بيسکويتو رو هم به زور باز کرد !