... قاطی کردم حسابی ... نميدونم چه مرگم شده !  ۳-۴ بار نوشتم و پاک کردم ... يه نصفه آهنگ گوش دادم ، يه نصفه کتاب خوندم ، يه نصفه شعر خوندم . الانم فقط دارم مينويسم چون حرصم گرفته الکی ... لجم در اومده ... کمک  من امشب دارم زنجير پاره ميکنم ... من داره باورم ميشه ديوونم !

 نميـگيــرد کـسی از ما سراغی

 نمانده در قفس جز بانگ زاغی

 نه پايی تا ز تاريــــکی گريـزم

 نه دستی تا بر افروزم چراغی ...........