سلام . خوبين ؟‌ ... من شرمنده همه دوستان  ....

راستشو بخواين ميگن : "چرا آپ نميکنی؟" خب ميبينم حق دارين . ولی نميدونم چرا موضوعی نديدم و نداشتم که آپ کنم ... به قول بادبزن دلم "حسش نيومده بود !! ". نميدونم فکر ميکنم فعلا يه جورايی خنثی شدم ! نه مثبت نه منفی ... يه حس بی وزنی ... معلقم و از نظر وبلاگی فکرم در عالم هپروت ( درست نوشتم؟ ) ...........

امروز با دوستان بعد دانشگاه رفتم نمايشگاه کتاب ٬ اينم يه بهانه واسه امشب  ميخوام يه خاطره بنويسم ... نميخوام سرتونو درد بيارم و اگه نميخواين نخونين . اينم مثل خاطرات قبلی انتظار کامنت از کسی ندارم ... و اگه چيزی هست همه لطف شماست .  خب بريم سر اصل مطلب :

خب اولا بگم که طبق قول مسئولين ( که هيچ احساس مسئوليتی نميکنن ) امروز قرار بود بريم ساختمون جديد دانشگاه و بالاخره رفتيم  ! نتيجه ی مدت ها دعوا و تحصن و داد و بيداد رو گرفتيم ... خدا رو شکر خيلی نسبت به قبليا بهتره ولي البته هنوز نواقصی داره ... اول کلاس مهندسی نرم ۱ و بعدش ريزپردازنده .... بين کلاس ها هم چرخش تو ساختمون تا همون روز اول تا فيها خالدون دانشگاه جديد رو در بياريم  بچه ها داشتن ذوق مرگ ميشدن ٬‌ هر کی ميديدی نيشش تا بيخ گوشش باز بود ==> !

بعد از ناهار با محمد و امين و خانمها  دروديان و برنگی رفتيم که بريم نمايشگاه ... با اتوبوس پولی ۲۰۰ تومن ۳ سوت رسیديم جلو نمايشگاه ( چون سر ظهر بود و چمران خلوت بود ) اونجا هم خانم مکری طبق قرار قبلی به ما ملحق شد .

از سالن مبنا ( کتب لاتين ) شروع کرديم و واسه دانشگاه ليست تهيه ميکرديم . آخه فکر کنم حدود ۸ ميليون واسه خريد کتاب بودجه داده بودن . واقعا کتاب های خوبی ( البته با قيمت های نجومی ! ) ديده ميشد . نيگا ميکرديم و خوبارو گلچين ميکرديم و بعد يادداشت کد کتاب . بابا اين بن دانشجويی هم ۴۰ تومن بيشتر ساپورت نميکنه ! از کجا بيارم بقيشو آخه

آخر ديگه سريکی از انتشارات خارجی بود که يه کتاب بد جوری چشمو گرفت . تا به خودم جنبيدم ديدم يه دل نه صد دل عاشقش شدم !‌ گفتم ”امين من اينو ميگيرم“

- ببينم ؟ ..... ‌اوپس !! پسر حرف نداره .... چنده ؟ 

- بزار ببينم .......... اوه ۲۲۵۰۰ تومن ... (چی ميشد قيمتا به ريال بود ؟ )

اما عاشق شدم ديگه . رفتم و خريدمش . بعد از تهيه ليست و خريد رفتيم سراغ کتب کارشناسی ارشد ! به قولی گفتنی آينده نگری .... ۲ تا سالن که عين مور و ملخ ملت ريخته بودن توش ! هر کی دنبال کار خودش ٬ يکی دکتری ميخواست ... يکی دنبال فلسفه ... يکی عمران و يکی هوافضا ... يکی آدرس ميخواست و يکی به زور ازين ورقا تو جيبت ميکرد .......

 ۲-۳ بار که همو گم کرديم شانسی پيدا کرديم همو ... بابا نه موبايل آنتن ميداد نه تو اون شلوغی پيدا کردن بروبچس آسون بود ٬ اونجا هم يکی دوتا خريد کرديم و ..... هلاک تشريف آورديم بيرون ! من که کتفم کج شده بود ( از بس اين کتابه سنگين بود - الان که نيگا ميکنم حدود ۱۶۰۰ صفحه !!! ) محمد ميگفت من اين کتابرو ميگيرم کمرم درد ميگيره ....

خلاصه در اين صحنه امين يهو جوگير شد و همه رو بستی مهمون دعوت کرد ... ما که رو چمن ولو شديم و خانما هم رفتن اونور واسه خودشون ولو شدن  ... ( چه فايده ؟‌!!‌  )

بعد يه سر رفتيم سالن ميلاد ٬ فروش سی دی و نرم افزار ... از سی دی قرآن خونی به زبون ۶۰۰ تا قاری و ۷۰۰ نوع ترجه بگير تا قصه گويی بزبز قندی و گلهای بهشت .... از تفسير الميزان ترجمه شده به زبون پشتو گرفته تا سی دی فوتبال و عکس زن داداش ننه ی علی دايی ! .... از حسين حسين هلالی و کويتی پور گرفته تا دابس دابس بنيامين و ..... 

آخرش هم که اومديم بيايم خونه ... رفتيم و در دريايی از دود اگزوز مينی بوس ها غرق شديم ... خدايی تو عمرم اون همه دود نخورده بودم ....

ترافيک تهران همانا و خواب نازنين تو مينی بوس همانا ...

.....

         ...... ( همچنان غرق خوابی که يکی صدات ميکنه )

- آقا پاشو آخر خطه !