تو از من پرسيدی ......

 و بهار سبز و رنگارنگت رو به رخ پاييز هزار رنگ من کشيدی ...

 شايد ...  و فقط شايد همه دلنوشته هام ... اونهايی که نوشتم و خيلی ها که ننوشتم جواب باشه ... شور ! هيجان  ................ جوانی !!

 نشسته ايم بر قاليچه ای به اسم جوانی ... می تازيم و گرد و خاک ميکنيم ... زمين زير پايمان است و اسير يک بازی شده ايم به اسم غرور ... ديواری را برای پشت سرنهادن بلند نمی بينيم ... سراپا شور .. برد و باخت را می شناسيم‌ ؟؟! چيزی در ماست روز و شب که آرام نداريم ... چيزی از جنس جستجو ... چيزی مثل خيال يک آرزو ... !!

 

 اما تو بهار رو ديدی و من همچنان درآرزوی پاييز بودنم !

 

 کاش چون پاييز بودم ... کاش چون پاييز بودم ...

 کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

 برگ های آرزوهايم يکايک زرد می شد

 آفتاب ديدگانم سرد می شد

 آسمان سينه ام پردرد می شد

 ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

 اشکهايم همچو باران

 دامنم را رنگ ميکرد

 وه ! ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم

 وحشی و پرشور و رنگ آميز بودم

 کاش چون پاييز بودم !!!

 ........................................

 مهربان ! تو که با نفست ... نهال مرده را زنده ساختی ....

 اگر به خانه ی من آمدی ، برايم ............ چراغ بياور !

 

      من آن فانـوسـم ای عابر که امشب

                                                  زبان بر خويش و ره را بر تو بستم

       تو آتـش بـاش اينک روشـنــم کن

                                                  که خامـش من به امـــــــيد تو هستم