... چند شاخه خشکيده ای از پيشنويس نامه هايم که اکنون باغ سوخته ی خاطره ی من است و ... برای دوست بود و اکنون برای شما دوستان ....

دارم اميد که با گريه دلت نرم کنم     بهر طوفانزده سنگی است پناهی گاهی

---------------------------------------------------------------

---------------------------------------------

 

... ساعتی بيش به غروب نمانده ، هنوز التهاب قلبم آرام نگرفته است . سالهاست اين غروب جلوی ديدگان من است ، اما امروز ... امروز که با توجه آن را مينگرم و با تمام وجود حواسم به آن است بيش از پيش وجدانش ميکنم . انگار بنای سينه ام در حال فروريختن است ... گاه درنگ نيست ! اين مسير زندگی را بايد بپيمايم ....

گرچه آسمان ديگر دل به تاريکی سپرده اما دل من همچنان همرنگ غروب است . ابرها آرام در پهنه آسمان ره می سپارند . نه شما را به خدا ! اين آسمان هولناک است ! اگر ماه من پنهان شود ... ؟! چه کنم ؟!

 

 

 فايده ای ندارد ... ابرها که به فرمان من نيستند !‌ ... اين روشنايی همچنان رو به خاموشی می سپارد . حالا من مانده ام و فانوس های آويخته که چشمک زنان گاه کوير دل را روشن ميکنند و گاه آنگونه تاريک که چشم توان ديدن چشم را نداشته باشد . خاموشی فانوس ها دلم راميسوزاند .... و سوزش دل اشکم را ... خدايا ! از پشت اشک دلم نورانی تر شده ! فانوس ها بيشتر شده اند ! اما اين ها خيالی بيش نيست .... می گذرد ...

 چشم فريبای تو ، تا گره ميخورد به ديده ام ، گذر بازار مهر برايم تداعی می شد . آنجا که اول بار برق نگاهت و صاعقه ی سيمايت شعله انداخت به خرمن جانم ... پيش آمدم و خواستم خريدار تو باشم ، اما ...... ! گذشت و گذشت ..... در آن ثانيه های سرنوشت ماندم سر دو راهی با تو آمدن و بی تو ماندن ...

 

 

..... و در اين لحظات خداحافظی که رنگ پايان گرفته اين خطوط و در اين کلمات واپسين که ميگويم با تو .... شايد نمی خواستم ؟! شايد حرفی از وداع نمی بايست گفت ... ؟! وداع گويم ؟!‌... دلت می آيد اين ترانه را نا تمام بگذاری‌ ؟! ... باشد من راضيم به رضای تو ...

آنچه نگاشتم و نانوشته خواندی ، آنچه گفتم و نا گفته دانستی ٬ اين حروف که حرف ميزدند با تو ، اين نقطه ها که صدايت می کردند ، همه را يک کلام بود ؛ اينها همه گواهی بودند بر ثنا و صبر ، سلام و سوز ، درود و درد ... ورنه ، فراق يار نه آن ميکند که بتوان گفت .......