... نگرانم ! چند روز ديگه يه اتفاق مهم واسم ميفته و نميدونم بعدش چه بلايی قراره سرم بياد ...

دل تو دلم نيست و همش نفس عميق ميکشم ... اينگار يه چيزی ته دل آدم سنگينی ميکنه ... يه حالت خاصی داری ! همش دلت ميلرزه ..... اين روزا همش تو فکرم ....... به قول اون پيرمرده تو اتوبوس " رسيدم سر چهارراه چه کنم چه کنم ! " ، ولی من يه مسير بيشتر ندارم ، حتی نميتونم برگردم  ........ فقط بايد همين راهيو که انتخاب کردم ، برم جلو ! ولی چی ميشه بعدش ؟؟!!

چقدر بده آدم بدونه مثلا ۵-۶ ر روز ديگه فلان اتفاق واسش ميفته اما ندونه تو اون شرايط چيکار بايد بکنه ... همش منتظر رسيدن اون لحظه هستی ... و همينطور همش منتظر نرسيدن اون لحظه هستی !!!! نميدونی الان بايد شاد باشی يا ناراحت .... و نميدونی بعدش شاد ميشی يا نه ، غم همه وجودتو فرا ميگيره ... !

چرا اينقدر مسير زنگی عوض ميشه ؟‌ اتفاقايی ميفته که فکرشو نميکردی ! حتی اگرم فکرشو ميکردی باورت نميشه الان اون فکر داره عملی ميشه ...

خدا ! من باز گير کردم ... کمکم کن .......