امروز مجلس ۷ پدر بزرگم بود . در حالی که بعضی دوستام رفته بودند کوه من داشتم به اين و اون چای و خرما ميدادم .

خب من نتونسته بودم شب فوت و شب سوم ايشون برم و لذا همه برای هفتم ازم انتظار زيادی داشتند . خدا رو شکر واقعا مجلس آبرمندانه ای بود . جالبه ! خوبی آدمها برای اون دنيا بيشتر به دردشون ميخوره و شايد امروز بيش از ۲۰۰ نفر  ۳-۴ بار برای آقاجونم دعا کردن و فاتحه خوندن ...

از ديشب خيلی کم پيش اومد که کمتر از ۲۰- ۲۵ نفر خونه ما باشن ولی همه فاميلای خودی بودن و راحت بوديم.

نزديکای ۳ بود که همه با هم و وسايل از پيش آماده شده ( سينی خرما و برشتوک ، سينی های شيرينی حلوايی ، ترمه ، شمع ، ميوه و کلی خرت و پرت ديگه ) رفتيم مسجد محله قبليمون. ( مسجد امام صادق ع )

من و مجتبی ( پسر داييم ) و ۴-۵ نفر ديگه که مسئول پذيرايی بوديم و يا ميوه يا شير کاکائو و يا شيرينی و خرما ميداديم .

خواهرم با دختر خاله و عمم و چند تا خانم ديگه هم جای خانوما رو ساپورت ميکردن .

امروز خيلی از فاميل های قديميم رو که چند سال بود اصلا نديده بودمشون رو ديدم . بعضی بچه ها برای خودشون مرد شده بودند و ريش و پشمی داشتند ! بعضی ها که اصلا کلی عوض شده بودند . بعضی از صميمی ترين بچه های قديم الان با همسرای جديدشون بودند . بعضی ها دست نخورده بودند و بعضی ها پير شده بودند . يه حس خاصی بهت دست ميده . صله رحم واقعی رو با تمام وجود حس ميکنی و واقعا احساس ثواب ميکنی ...  احساس ميکنی پشتوانه خوبی داری ... و اصل و نسب خودت رو وجدان ميکنی ...

اما حيف که ديگه امروزه هر وقت کسی ميميره ما دور هم جمع ميشيم .