... دلتون اذيت نشده ، وگرنه نميگفتين ... دلتون واقعا نسوخته ، وگرنه این حرفو نميزدين ... اگه آه از دلتون بلند ميشد ، حرفای قشنگ نميزدين ... ناراحت نشو ، با خودم هستم دلم دست بر نميداره ...

بهم ميگين زندگيم ساخته ی لحظه هاست و بعد ميگين يه لحظس ، فراموش ميکنی ! فراموشش کن ! ....

مگه نميدونين همين لحظه هاست که انسان رو هيچ و پوچ ميکنه ، همين لحظه های عمرمونه که گاه فريبمون ميده و گاه نجات ! و همين لحظه هاست که انسان رو گاه پوچ و فرسوده ميکنه و گاه به اوج ميرسونه .... پس زندگيم رو با لحظه ای شيرين و تلخش ميخوام ... اون حرفو نزنين ديگه ....

بزار يه اتفاق رو بهت بگم :

( بلوار فرحزاد ، بعد از غروب آفتاب ، من و دوستام تو ماشين و يه ديوونه ! مثل خودم کنارم ) 

شايد کسی متوجه نشد و برای کسی مهم نبود ولی يه دنيا مفهوم و ارزش داشت واسم ، که چطور ديوونه با دست به سرش زد و مثل من دلش سوخت ... اون لحظه ای که با هم تو بلوار پسر بچه ای رو ديدیم که پشت چراغ قرمز ، تو اون هوای واقعا سرد ، پشت ماشين ها مينشست و با دود اگزوز ماشين ها دستای کوچيک خودشو گرم ميکرد ....

 

 

حالا ديگه بهم نگين :

هميشه به ياد داشته باش

تا به فراموش بسپاری

 آنچه را که اندوهگينت می سازد ،

اما ...

هرگز فراموش نکن

به ياد داشته باشی

آنچه را که شادمانت ميسازد !

..........................................................

نه ! من قبول ندارم ، دلم هم قبول نداره  .......